بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب فریدون مشیری
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
-کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن! احمد شاملو
دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو بناز خود فزودی
به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی
من از آن کشم ندامت که ترا نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی
ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی
چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
بقیه در ادامه مطلب
تقدیم به تو ، به تو که یادم دادی چه طور زندگی کنم ، به تو که همیشه به یادت هستم. تقدیم به تو که یادت آرامشم ، بودنت دلداری و صحبتهایت گرمیم می دهد.
دیدم مشیری چه خوب احساسم را بیان کرده. دیگر چیزی نمی توانم بگویم.
صدا با گريه می آميخت
صدا در گريه می آويخت
نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ،
که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .
زمين لرزيده بود اما
نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم
نگاهی از شرنگ درد مالامال
نگاهی غوطه ور در اشک
نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد -
به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد
می گرديد
می گرديد .... (فریدون مشیری)
برگی شایسته اندیشه ای آزاد
و اندیشه ای شایسته قلمی آزاد
و قلمی شایسته جهانی آزاد
و جهانی شایسته من ، تو ، او
و ما شایسته ...
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!
نیما یوشیج